25 هفته گی نی نی گولو

چهارشنبه ١ مرداد ١٣٩٣ امروز نی نی گولوی ما ٢۵ هفته رو تموم میکنه نشستیم تو درمانگاه شهرک و منتظر گذشت زمانیم بعد ١٢ ساعت ناشتا، یه آزمایش خون ازم گرفتن و بلا فاصله محلول قند و حالا هم منتظرین تا بعد یک ساعت مجددا آزمایش خون و باز گذشت یکساعت و باز آزمایش خون... جدا از خسته کننده بودن، نگرانی نتیجه آزمایش هم به ضعف و احتمالا تهوع حاصل از گرسنگی اضافه میشه... در مقاییسه با بارداری اول، این یکی خیلی بیشتر تا الان اذیت شدم بعد یه سرماخوردگی ساده، سرفه و در ادامه اش درد دندون یا لثه یا تیر پشت پلک و چشم تاااااا سردرد... سردردی که تا حالا تجربه این مدلشو نداشتم علاوه بر درد شدیدو نبض تو سرم، از پشت سرم هم حالت چکشی، ضربه به سرم میخورد که نمیتونستم سرم رو کوچکترین حرکتی بدم هر ۶ ساعت استامینوفن ۵٠٠ هم جواب نمیداد اوایل روزی دو بار دچارش میشدم با تایمهای طولانی ۵ ، ۶ ساعته .... بعد اونهمه دکتر رفتن، تشخیصای غلط، معطلی تو مطب اونم با حال بد و خستگی و بهانه گیری مهراد، دیگه حاضر نشدم برم پیش دکتر مغز و اعصاب. درد کشیدم و تحمل کردم تا اینکه به مرور تایم سردردام و شد تشون کم و کمتر شد تا الان که خیلیییی خدا رو شکر ناچیزه ولی هنوز از بین نرفته کاملا... تو این دوران ناخوشیم خیلیییی از روزا دوست میداشتم خانواده ام میبودن و خیلی هم دلتنگشون شدم اما خوشالم که علاوه بر دعاهای خانواده ام، همراه همیشگی من مثل همیشه همه جا همراهم بود و عجیب تر اینکه راضیه، جاری خوبم بشدت پیگیر حالم بود و با انرژی درمانی در کاهش درد ام تاثیر بسزایی داشت امیدوارم بعد اینهمه روزای سخت، داداشی پسرم سالم سالم سالم از همه لحاظ، باهوش و شبیه مهرادمون بشه... یه هفته آس که خانواده کوکوژم تو این گرمای بندرعباس، اومدن پیشمون و قراره انشالا روز عید فطر همگی با هم برگردیم شاهرود با گذر از همدان، سرین اردبیل و آستارا... البته اگه به خاطر وضعیتم امکانش میسر شد...

/ 0 نظر / 12 بازدید