برادرم کوکوجم

داداش کوچیکه

دیروز دوشنبه 18 شهریور 1392 – 9 سپتامبر 2013  روز دفاعت بود تمام روز یه جورایی منم پکر بودم و انگاری استرس داشتم چندین بار تماس گرفتم که خوب طبیعی بود اینبار، که جوابمو ندی و منم برات پیام میذاشتم.

یاد دوران خوش با هم بودنمون افتادم یاد کتاب قصه‌هائی که از کتابخونه کودک  زیر بغلت میذاشتی و با ذوق میخواستی که برات بخونیم کتاب قصه‌های کودکانه بعد خودت با زبون شیرینت صفحات رو ورق میزدی و میخوندی: سه گربه بود یکی سفید یکی سیاه یکی خاک بر سری چقدر صحبت‌کردن بچه‌گانت سندویچ بجای ساندویچ رو دوست داشتیم چقدر داستانهای تخیلی بافتیمو خندیدیم چقد لج درآوردنت ملس بود وقتی صاحب بواسطه شیطنت و کارهای خلاف ببعی‌هایی که داشت خصوصا ببعی شماره صفر لجش درمیومدو ما میخندیدیم  که چه عرض کنم قهقهه میزدیم.

یاد بازی کردنامون بازی ساختنامون، سفر هوایی، بادبادک، مسابقه قورباغه کاغذی، بشقاب پرنده و بدمینتون بازی کردنامون تو حیاط

یاد باغچه ساختنتون، گل، ذرت و آفتابگردون و حصار کشیدنو کشیک دادناتون.

یاد تلاشتون واسه پول درآوردن، گیلاس جمع کنی و کمک به نقاشی ساختمون بابا خصوصا مدرسه‌ها.

یاد اونهمه خندیدنامون تو حیاط خوابیدنامون آسمون آبی پرستاره نگاه کردنامون تجسم شکل ابر و ستاره کردنامون.

یاد دعوا کردنامون که ته ته دعوامون سر جا سر سفره  کنار مامان  یا سر قاشق که تو همیشه قاشق مخصوص خودتو بهانه میکردی.

یاد دنبال کردنامون که یه بار دستت به دستگیره در آشپزخونه خوردو وای.... یاد پات بعد افتادنمون با موتور

یاد تقسیم کار کردنمون که تو همیشه بحساب خودت ساده ترین کار سفره جمع کردن را قبول میکردی

یاد امتیازاتی که بواسطه نحیف و لاغر بودن پیش مامان و بابا داشتی.

یاد صبوریت که بنا بتعریف مامان با 40 درجه تب باز هم نق نمیزدی یاد گیر کردن استخوون تو گلوت، یاد آلرژیت.

یاد تو حیاط لبه ایوون نشستنات و انگور خوردنات ، ناخونک به غذا زدنات ته قابلمه آش رو لیسیدنات.

یاد دانشگات و ماجراهاش

یاد تهران و خاطراتش

یاد  دامادیت و اونروزاها... 

و و و ....

یاد خودم و و و تلاشم از همون بچگی خودم  برای با هم بودن.

تا امروز تا الان با اینکه فرسنگ‌ها هر کدوم از کوکوژا از هم دوریم ولی خوشحالم که دلامون هنوززز به هم نزدیکه ...

بماند که نگرانم هستم، میترسم حق بده که خاطرات اینهمه با هم بودن و تلاش برای اینهمه، نباید فراموشمون بشه و نادید گرفته شه.

مهدی جان برادرم: دکتر شدنت مبارک... برگ دیگری از دفتر زندگیت ورق خورد و وارد فصل جدیدی خواهی شد مثل همیشه یادمون بمونه که ریشه و باغبانهای خوبی داشتیم که نهال کوچیکمون توانست رشد کند.      


/ 7 نظر / 10 بازدید
فروشگاه اینترنتی

سلام دوست و همکار عزيزم سايت بسيار خوب و عالي داريد و اگر ازش پشتيباني بيشتري کنيد خيلي عاليتر ميشه. دوست عزيزم من مايل به تبادل لينک با شما هستم همکار عزيزم در صورتي که با تبادل لينک موافق هستيد حتما به سايت من که سايت خودتون هست تشريف بياوريد و بگيد با چه نامي لينکتون کنم و اگر مايل به تبادل لينک بوديد من را با عنوان فروشگاه اینترنتی لينک کنيد. هم اکنون سايت من (رتبه در گوگل 3) . خوشحال ميشوم به سايت من يک سري بزنيد و نظر زيبا تون را بگيد هم اکنون آمار روزانه سايت من بين 2000 تا 3000 هست. http://javanbazar.com منتظر نظر زيباتون هستم. يادت نره حتما بيا...

من

[قلب]

برده ولی آزاد

چنان درگیر چاله های پشت سر بودم که چاه پیش رو را ندیدم [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] کسی که از اوج می ترسد پایین ترین پله را بالاترین پله می بیند. [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] خوشا آنانکه با گذر عمر پیر و با کهنه شدن عشق جوان می شوند. [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] حرص و طمع اگر در جوانی پیر نگردد در پیری جوان تر گردد. [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] تقدیم شما از هر آنچه نیکی ست.متشکرم از حضورتون عزیز

انجمن تفریحی

سلام دوست عزیز ، وبلاگ بسیار خوبی داری ، مطالب وبلاگت عالیه ، من یه انجمن دارم نیاز به چند مدیر برای بخش های مختلف اگه امکان داره بیا به انجمنم و عضو شو و توی هرکدوم از بخش ها که دلت میخوات فعالیت کن ، ممنون میشم با من همکاری کنی ، اینم لینک عضویت : www.2forums.ir/register.php ، اینم لینک آموزش : http://2forums.ir/articles.php ، راستی عضو شدی به Admin پیام خصوصی بده برای مدیر شدن ، ممنون

زهرا

دکتر شدن برادرت مبارک ملیحه جان ....دلت همیشه شاد عزیزم [لبخند]

fateme

salam azizam khaste nabashi web bahali dari golam mamnun misham be shabake ejtemae va doostyabi ma ham sar bezani va ozv beshi onja mitunim kheyli rahat ba ham chat konim mamnun golam

زهرا

سلام ملیحه مهربون ...تو و پسر قشنگت خوبید؟