خیلی وقته که اینجا ننوشتم اما اونقدر حرف داشتم و دائم  در حال تند تند نوشتن و خط خطی کردن وبلاگ ذهنم بودم روزهای پر مخاطره ذهنی رو گذروندم و البته میگذرونم. بخش زیادیش مربوط میشه به عنوان جدید خودم مادر شدن، احساس تعهد و حس مادری که متأسفانه به کسی ربطی نداره، و باز کار کار و بیرحمی‌های نامردانه کار و بالاخص رئیس کار.

فراموشم نمیشه که در هفته‌های پس از آخرین‌های جنینی مهراد نیم ساعت مرخصی ساعتی من امضا نشد و می‌بایست فکری به حال دکتر رفتنهایم میکردم  اونروز و روزهای بعد آن رنجیدم و ناراحت شدم ازین که چرا مهرادم رو میرنجونم اما خوشحال بودم که 6 ماه نیستم و تو این مدت هم خدای من بزرگه...

6ماه  ه  گذشت با همه حرفهایی که از زبون همکارانم شنیدم که ...   باید روز 8 اردیبهشت سرکار میبودم روزی که  پسرمون سخت ترین واکسن زندگیشو میزنه قراره تب کنه درد بکشه و من در کنارش نباشم چرا؟ چون رئیسم مرخصی نمیدهد تحت هر عنوانی!!! روز 8 اردیبهشت هم با همه دل مشغولی، نگرانی، استرس و چشمان اشک آلود من گذشت  و باز هم میگذرد .

مگه من کی ام چه کاره ام؟ آره من کارشناسی ارشد از دانشگاه دولتی، تهران دارم، من 8 سال سابقه کار دارم، من ... و من الان مادر شدم. 

پ.ن به خودم: به کسی ربطی نداره  اما این نیز بگذرد.