حال  عجیبی دارم  از چند روز قبل شمارش معکوس شروع شده بود، زنگ زدم بر خلاف تصورم گوشی و برداشتی و من با شنیدن صدات احساساتم جریحه دار شد کامل تورا در ذهنم نقاشی کردم لباس سفید عروسی، قد بلند، موهای قهوه‌ای، آرایش ملیح و چهره دوست‌داشتنی‌ات... چقدر دوست داشتم اونجا بودم و از نزدیک تو را نگاه می‌کردم، بغل می‌کردم و جیغ شادی سر میدادم. اما افسوس که میسر نشد و جای جسمم خالیست.

به نیتت فال حافظ گرفتم:

ساقی بیا که یار ز رخ پرده برگرفت                  کار چراغ خلوتیان باز درگرفت

                                     

آن عشوه داد عشق که مفتی ز ره برفت         وان لطف کرد دوست که دشمن حذر گرفت

زنهار از آن عبارت شیرین دلفریب                      گویی که پسته تو سخن در شکر گرفت

بار غمی که خاطر ما خسته کرده بود               عیسی دمی خدا بفرستاد و برگرفت

هر سروقد که بر مه و خور حسن می‌فروخت    چون تو درآمدی پی کاری دگر گرفت

زین قصه هفت گنبد افلاک پرصداست                کوته نظر ببین که سخن مختصر گرفت

حافظ تو این سخن ز که آموختی که بخت          تعویذ کرد شعر تو را و به زر گرفت

خاطرات شیرینم را با تو مرور کردم مژهتنهایم نگذاشتی و همراهم بودی از یادم نمی‌رود.

اعظم! دوست نازنینم، امروز که جشن پیوندتون رو با عزیزانتون به اشتراک گذاشتید سرآغاز برگ جدیدی از دفتر زندگانی توستقلب من و شوشو بهترین‌ها را برایتان آرزو میکنیم.

شادیهایتان همیشگی