آدم‌های پیر به چی فکر میکنند؟ تمام روز به فکرش بودم اون خونه قدیمی رو تصور می‌کردم با کلی خاطرات، چقدر تو این سال‌ها همه‌چی تغییر کرده، یه خونه بزرگ کاهگلی با یه حیاط باصفا که تو باغچه‌هاش درخت انجیر، گردو، زردآلو، انگور ...و  دور تا دورش اتاق با کلی هیاهوی که سر و صدای بچه‌ها و شیطنت و جیغ نوه‌ها با اصوات  حیوونات اهلی: مرغ، خروس، جوجه، بوقلمون، ببعی و صدای پر پرواز و چرخش زیبای کبوترهای رنگ و وارنگ و نژادهای اصیل بابابزرگ و چهچهه قناری و فاخته ( موسا کو تقی خودمون)، درهم آمیخته...

شستشوی حیاط و آب‌پاشی روی ایوون و دالون و جلوی در ورودی خونه طبق عادات دیرینه خونه و موجبات لبخند بابابزرگ، دقت و حوصله ستودنیش در پختن و بوی غذای خوشمزه و لبخند بابابزرگ نشان تایید مادربزرگ و همه و همه حال و هوای وصف ناپذیری داشت ...

اون شلوغی و برو بیا اون خونه بزرگ تبدیل به یه خونه هنوز بزرگ با کلی خاطرات شده که سنگینی یاد تموم اون سختی‌ها، شور و حال خاطرات گذشته تنها به دوش پیرزنیست که الحق مادر بسیار بزرگیه. شاید صبوری و کم‌توقعی بیش از حدش با رنجورتر شدن، کوچکتر شدن، سهمش رو هم از زندگی از دنیا کمتر کرده!!!!ناراحت

صدای ننه جاننمم رو که از پشت گوشی شنیدم خیلی غمین شدم مثل همیشه برای ما دعا کرد اما لحنش و لرزش صداش برای من نشان اندو و افسوس بود. افسوس که ما آدما ارزش و قدر اون چیزای و کسانی رو که داریم  و میتونیم در کنارشون باشیم و نمیدونیم!!!! به اینجا رسیدنمون رو فراموش کردیم! فراموش کردیم که خودمان هم سوار همین چرخه‌ایم!!! افسوس