این روزا دچار کنجکاوی روزمرگی شدم این روزمرگی ازون روزمرگی‌هایی که فکر کنم خوب نباشهمتفکر دقیق نمی‌دونم سوار اتوبوس واحد میشم خصوصا این BRT ها که کیپ تا کیپ خلقت خدا همه مدل میبینی وقتی صدای بم اونور خطی موبایل آدم کنار گوشت رو میشنوی خدائیش کنجکاو نمیشی ماجراشونو دنبال کنی؟ مژهجالبیش اینه که با خنده رو لبش، خوشحال میشم و از چهره مرموزش، ‌کوتاه جواب دادنش، خنده‌های عاشقانش و ناز کردنش تازه واسه خودم هم تجزیه تحلیل میکنم که بعدش چی میشه و قراره چی بشه، اصلا درسته که چیزی بشه و و و ...  یا نگاه به دختره محصلی که چهره معصومش، ملوله و به کودکی که با خنده مامانش میخنده، بهت‌زده و با حسرت نگاه میکنه نیز مرا متفکر میسازه و هزاران سؤال و چرا و جواب در ذهنم شکل میگیرهسوال اخیرا این کنجکاویم مزمن هم شده طوریکه اگه اختلالی در این نوع فرایند کنجکاویم پیش بیاد لجم میگیرهمنتظر اینکه سوژه پیاده شهکلافه و تا جایی هم که بتونم مانع این اختلال میشم یه جوری منم میرم سمت سوژه و ادامه کنجکاویاز خود راضی...  در طول پروسه تمام ذهنم درگیره و فعال و خسته خصوصا اگه کنجکاویم سرخورده هم شده باشه خلاصه واسه نیم‌کره‌های مغزم کارآفرینی میکنم نه خیلی فکرم آزاده!!!! زبان گاهی کلافه میشم و به خودم میگم که ملیح اینقده فضولی نکن اما میبینم یکی از دلایلش ترافیکه که مجبوری خودتو سرگرم کنی منم یاد گرفتم اشتباهاتمو توجیه کنم و بندازم گردن این و اوندروغگو