تو مسیر آمدن به سر کار ، اتوبوس محلمون، نگام متوجه مادرایی بود که علاوه بر کیف دوشی خودشون کوله سنگین دخترشون رو هم به‌دست گرفته بودند و  از دادن کیف و تحمل سنگینی کیف رو دوش بچشون، امتناع می‌کردند، یاد دوران مدرسه خودمون، من و دو تا داداش کوکوژای خودم و کیفای سنگینمون و مادر مهربونمقلب افتادم که اگه هر روز ما رو تا مدرسه همراهی نمی‌کرد خیالش راحت نمیشد شیفت مدرسمون رو طوری هماهنگ کرده بود که هرسه با هم بریم و با هم برگردیم، هر روز واسمون ساندویچ درست میکرد بهش میگفتیم تغذیه، ما هم  تو مدرسه فرصت نمیکردیم تغذیه‌مون رو بخوریم از ترس مامان تو راه مدرسه موقع برگشت وقت ناهار تازه تغذیمون رو نوش جان میکردیم...

این تازه یه مورد ناچیزشه از مهربونی مادراخجالت

مامانم! چقدر بار زندگیمون رو به دوش کشیدی؟ فقط میتونم بگم خسته نباشی کوکوژی ما ماچ