بعداز ظهر دیروز در حین رفتن به کلاس خوشنویسی علیرغم داشتن یه روز پرکار و نچسب سرکارم، حکایات همیشگی کار و دیده نشدن، حس خوبی داشتم و تو وبلاگ ذهنم بر خلاف اکثر مواقع که به خودم سخت میگیرم و خود بیچارمو سرزنش میکنم اینبار خودمو تحسین میکردم یه جور حس رضایت از فعالیتاماز خود راضی، اینکه دارم به نسبت از وقتام خوب استفاده میکنم، خودم از خودم ذوق کرده بودم و با لبخند و پرانرژی رفتم سر کلاسمژه، استاد با نگاه سرد و بیان جملاتی منفی بخشی از انرژی شاگرد رو خالی کرد که بحق خط من در مقاسه با خط شاگردی که مورد تعریف و تمجید استاد بود بهتر بودسوال!!!!! بدو بدو تاکسی گرفتمو رفتم کلاس تنیسم، مربی جدید بهم موج منفی میداد و تو کلاس دیده نمیشدممنتظر انرژی که خودم به خودم داده بودم توسط دیگران براحتی تخلیه شد افسوسطوریکه وقتی خونه برگشتم بینهایت خسته روحی بودم و باز تصمیم واسه خودم که ملیحه ....

کاش اونقدر توان داشتم که کامل نقش این نوع دیگران رو حذف میکردم اما این دیگران هستند.

نتیجه 1 : علاوه بر اینکه خودم به خودم سخت میگیرم ظاهرا دیگران هم بهم سخت میگیرند.

نتیجه 2 : حس آدم لحظه به لحظه در نوسانه شایدم حس من

پ.ن به آقای پائولو کوئیلو( در کتاب کیمیاگر): گاهی هم همه چیز دست بدست هم میدن تا تو اون چیزی که بدست آوردی رو از دست بدی نیشخند

امروز از صبح کاملا بی انرژی‌ام تااااااااااااا شب چه شودآخ