اینسری که رفتم خونه و برگشتم احساس کردم پدر و مادر کوکوژم، قشنگ یه ورژن شکسته‌تر شدندناراحت. تو چهره صبور مامان، خستگی و امید رو میشد دید خسته از انتظار کشیدن و امید به لحظه دیدار مجدد بچه‌ها. خیلی دلم گرفت.نگران

به مناسبت دهه اول محرم، مطابق سال‌های گذشته که خونه مادربزرگ (ننه جانم زبون خانواده کوکوژیان)، پاتوقه، تقریبا هر روز از بعدازظهر تا شب اونجا بودیم خاله و دختر خاله‌ها  هم بودند خوب که نیگاه میکردم جای یسری آدمای پایه ثابت خالی بود!! همون عده دورهم هم، مثل قبل نگاه گرمی بهم نداشتندچشم نمیدونم چرا؟!!متفکر یه دلیلش دو دستگی سیاسی جریانات اخیره که این روزا دائم از رسانه‌ها پخش میشه و بحث و انتقاد، این گرمی رو کم سو کردهکلافه، اما دلایل دیگش چیه؟! پای صحبت هرکدومشون که نشستم دیدم همه به نوعی نغمه غم‌انگیز دارند که دیگه شاد نیستند و براحتی قبل شاد نمیشن!! هر خانواده، حتی هر نفر برای خودش یه داستان دنباله‌دار  غمگین رو ادامه میده!! اما بدتر اینه که با یه‌سری حرف و حدیث بی‌پایه و اساس، دچار سوء‌تفاهمات شدند و ظاهرا نمیخوان شاد باشند و شادی رو از دیگران هم میگیرند. خیلی متأثر شدم و بیشتر دلم گرفت. افسوس

برگشتم بندر، دلم خواست کمک کنم، بگم که متفاوت بودین و ...  به خاله زنگ زدم اما بدتر شد کلییی حرفای عجیب و غریب شنیدم تازه فهمیدم تغییر رفتارا از زمان عقد من نشأت گرفته از 3 سال پیش !!!سبز نتونستم دلیل تماسم رو شفاف عنوان کنم کلامم حسم رو بیان نکرد از زنگ زدنم کلی پشیمون شدم فهمیدم اینکاره نیستم که آدما رو از اشتباهاتشون آگاه کنم باید سپرد دست زمان، گذشت زمان همیشه هم بد نیستاز خود راضی.