|
کوکوژ نامه | ||
|
در سالروز تولد آخرین فرزندت به تو میاندیشم به مادر پیری که فقط یکبار دیدمش کاش فرصت نگاه به عمق چشمانت، نوازش دستانت و ... بوسه بر پیشانیت را داشتم کاش میپرسیدم و برایم میگفتی... برایم میگفتی چطور پسرمون رو چون پسرت، آرام، صبور، مهربان، متعهد، عمیق، باهوش، باگذشت، بااحساس و ... در یک کلام بزرگ، بزرگ کنم. ندیدمت، نخواندمت اما میبینم و باید بتوانم بخوانمش... همسرم، نازنینم تولدت مبارک و بابت همهییی همراهشدنهایت با تموم وجودم سپاسگزارم. [ دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳٩۱ ] [ ٩:٠٩ ق.ظ ] [ آنجلینا ]
این روزها باز در دلم مینویسم حروف و کلمات از زندانبان اجازه خروج ندارند. مدتهاست که دنبال زندانبان مهربانتری میگردم... [ یکشنبه ۳ اردیبهشت ،۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٥۱ ب.ظ ] [ آنجلینا ]
خیلی وقته که اینجا ننوشتم اما اونقدر حرف داشتم و دائم در حال تند تند نوشتن و خط خطی کردن وبلاگ ذهنم بودم روزهای پر مخاطره ذهنی رو گذروندم و البته میگذرونم. بخش زیادیش مربوط میشه به عنوان جدید خودم مادر شدن، احساس تعهد و حس مادری که متأسفانه به کسی ربطی نداره، و باز کار کار و بیرحمیهای نامردانه کار و بالاخص رئیس کار. فراموشم نمیشه که در هفتههای پس از آخرینهای جنینی مهراد نیم ساعت مرخصی ساعتی من امضا نشد و میبایست فکری به حال دکتر رفتنهایم میکردم اونروز و روزهای بعد آن رنجیدم و ناراحت شدم ازین که چرا مهرادم رو میرنجونم اما خوشحال بودم که 6 ماه نیستم و تو این مدت هم خدای من بزرگه... 6ماه ه گذشت با همه حرفهایی که از زبون همکارانم شنیدم که ... باید روز 8 اردیبهشت سرکار میبودم روزی که پسرمون سخت ترین واکسن زندگیشو میزنه قراره تب کنه درد بکشه و من در کنارش نباشم چرا؟ چون رئیسم مرخصی نمیدهد تحت هر عنوانی!!! روز 8 اردیبهشت هم با همه دل مشغولی، نگرانی، استرس و چشمان اشک آلود من گذشت و باز هم میگذرد . مگه من کی ام چه کاره ام؟ آره من کارشناسی ارشد از دانشگاه دولتی، تهران دارم، من 8 سال سابقه کار دارم، من ... و من الان مادر شدم. پ.ن به خودم: به کسی ربطی نداره اما این نیز بگذرد. [ سهشنبه ۱٠ آبان ،۱۳٩٠ ] [ ۱:٠٦ ب.ظ ] [ آنجلینا ]
هنوز نتونستم خودم را کامل با شرایط جدیدم وفق بدم بتونم کارایی که دوست دارم اون چیزایی که برنامهریزی کردم رو انجام بدم مهراد به طرز عجیب و باورنکردنی تمام وقت من رو میگیره اونم این روزا که پیش مامان اینام و کلی کمکم میکنند. قبلا بهم گفته بودند که اینطوریه و من میخواستم متفاوت باشم و به خودم اثبات کنم که میتونم برای خودم هم باشم. وقتی هم که میخوابه نمیدونم به کدوم کارم برسم کتاب بخونم اونم باز کتابهای مرتبط با مهراد, خط کار کنم، برم تو دنیای مجازی و کلی حرفایی که دارم رو ثبت کنم یا بخوابم و کمبود آن رو جبران کنم که مستقیم روی میزان شیرم هم تاثیر میذاره و ... در نهایت به خودم میامو می بینم هیچ کاری نکردم و دائم از دست خودم شاکی میشم و دائم هم به خودم حق میدم. زمان هم به سرعت میگذره واسه شکستن این وضعیت، کلاس دف ثبتنام کردم و یکشنبه اولین جلسهش رو رفتم و امیدوارم بتونم ادامه بدم و فرصت تمرین داشته باشم. اینروزای من با خانوادم میگذره خانوادی کوکوژم خیلی ساله که اینطوری پیش خانوادم نبودم اما از شوشوی کوکوژم دورم و خیلی وقت بود که این مدت زمان از هم دور نشده بودیم احساس میکنم بعد از حضور پسرمون، نقش شوشوم پررنگتر و علاقه و وابستگی منهم بیشتر شده. شوشوم علاوه بر اینکه یک همسر ایدهاله یک پدر بینظیر هم هست عزیزم روزت مبارک و بدون که جای تو پیش ما بسیاررررررر خالیست من و مهراد به تو افتخار میکنیم. پ . ن به مهراد: عزیزم باز بیدار شدی و نمیزاری من حس واقعیمو با آرامش به بابا جونیت ابراز کنم اونم امروز که روز باباته.. پ . ن به دوستای همیشگیم : فراموش کردم وبلاگ پسرمون رو معرفی کنم که فعلا من، باباش، خاله، دائیهاش و یکی از دوستای عزیزمون بجاش و براش مینویسیم. [ پنجشنبه ٢٦ خرداد ،۱۳٩٠ ] [ ۳:۱٥ ب.ظ ] [ آنجلینا ]
اکنون دقایقی از روزیست که قرار است برگ دیگری ازدفتر زندگی ما ورق خورد. تمام روز گذشته را به بدی گذراندم همش بغض داشتم و اگه بهخاطر حضور مادرم نبود دوست داشتم بلند بلند گریه میکردم یکهو تمام تصمیماتم نقش بر آب شد دوست می داشتم این انتظار به طور طبیعی بسر میرسید نه اینکه مجبور شم به پایانش برسانم در انتهای روز، همه چی معلوم شد و فردا صبح زود ساعت 6.5 انشااله راهی بیمارستانم برای عمل و ... حس عجیب قریبی دارم همراه با ترس فکر نمیکردم این احوالاتم رو به تنهایی روی دوشم احساس کنم این تنهایی رو دوست ندارم خودم رو هم...
[ چهارشنبه ٧ اردیبهشت ،۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۳۱ ق.ظ ] [ آنجلینا ]
همه دلتنگیهای من، دلشورههای من، بغضهای من، گریههای من، نگرانیهای من، ترسهای من فقط فقط برای تو هیچگاه تکراری نمیشود نوازش و گرمی دستان مهربانت را لمس میکنم و با دلداریت آرام میگیرم بینهایت دوستت دارم مادرم [ سهشنبه ٦ اردیبهشت ،۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۱۱ ب.ظ ] [ آنجلینا ]
فکرکنم که امروز دیگه همه چی معلوم بشه امروز 40 هفته کامل تمام و وارد هفته 41 شدیم و همچنان منتظر!! طبق صحبتهای خانم دکتر، آخرین فرصت حداکثر تا پنجشنبهست. دیگه در جواب تماسهای تلفنی و اس ام اسها و ...فقط میخندم و شوخی میکنم از دیشب اما کمی میترسم راستش به خودم خیلیییییی اطمینان داشتم و فکر میکردم همهچی اونطوری که خودم میخوام و دوست دارم پیش میره ولی ظاهرا اینطور نیست یا شایدم اونی که ما دوست داریم همیشه بهترین حالت نیست یه جورایی تو ذوقم خورده فقط کاش بدترین حالت پیش نیاد... پ.ن : اینروزا راحت به اینترنت دسترسی ندارم اما از همه دوستای گلم که بهفکرم هستند سپاسگزارم. برام خیلی دعا کنید. [ دوشنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳٩٠ ] [ ٢:۱٤ ب.ظ ] [ آنجلینا ]
یکبار اومدم کلییییی نوشتم اما نشد آپ کنم الان خواستم اینکارو کنم که دیدم خیلی دیر شده واسه اون حرفا.. اومدم فقط بگم گه همچنان منتظریم و همچنان پسر گلمون داره ناز میکنه و فکر کنم زیر لفظی میخواد اینروزا حال عجیبی دارم اما قویتر از انتظارات خودمم هستم یا حداقل اینجوری نشون میدم و علیرغم اینکه شنونده بسیاری از تجربیات سخت و زجرآور اطرافیان هستم باز هم در مورد خودم یه آرامشی دارم و همش به خودم روزهای خوب نوید میدم و با اطمینان به خودم میگم من میتوانم و همه چیز بهخوبی میگذره البته شوشو جونم و مامان کوکوژم هم بسیار تأثیرگذارند. برام خیلیییییییییییی دعا کنید. پ.ن : بین اسم مهراد و مانیاد موندیم کدومشو بذاریم بنظر شما کدوم قشنگتره؟ [ شنبه ٢٠ فروردین ،۱۳٩٠ ] [ ٢:۱٢ ب.ظ ] [ آنجلینا ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||